مجموعه آموزشی فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 21 تیر ماه سال 1387

هر که هستید و هر کجا زندگی می‌کنید، آرامش را به زندگی خویش دعوت کنید
و آن را در ذهن خود جایگزین سازید.
اگر کلام و رفتار شما قرین آرامش باشد بدون شک این ویژگی به دنیای اطراف شما نیز سرایت خواهد کرد.
بخاطر داشته باشید، برای رسیدن به این وضعیت ، لازم است برخی قابلیتهای ویژه را در خود پرورش دهید
و شرایط خاصی را در زندگی خویش ایحاد نمایید.
رعایت نکات زیر مقدماتی است که به شما کمک می‌کند و در این مسیر گام بردارید.
ادامه مطلب ...
پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387

کارت عقد عروس و داماد سفارش داده شد شنبه تحویل مان میگردد و به مدت یک هفته توزیع می کنیم .داماد جوان چهار روز بعد از جشن عقد خود عازم سفر عمره می شود.بعد که بازگردد باید یکماه فرصت دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد خود را دارد .می بینید چگونه همه برنامه هاش تو هم افتاده؟اینه که من سر گیجه گرفته ام .

من به دعاهای شما دوستان اینترنتی اعتقاد راسخی دارم .عجیبه هر وقت از شما طلب یاری کرده ام زودتر به مقصود رسیده ام.نمی دانم در سینه هایپاک شما قلب ها از چه جنس است که چنین کمک رسانی نیروهای فرامادی را می رساند .ملتمسانه از شما میخواهم دعایش کنید پسرکی را که خود را بی نیاز از مادرش می بیند.

برای تان از او بگویم که از کلاس اول یعنی مهر هفتاد گفته لطفا تو کار من دخالت نکن(البته با لحن کودکانه اش)و من از سال هفتاد تا به امروز مو دماغش نشده ام و هر چه عشق داشته ام از راه دور نثارش کرده ام اشک ریخته ام و اعلام کرده ام خدیا نگرانشم یاریش کن نمی گذارد کمکش کنم.

از سال هفتاد و شش بیشتر نهیب م زده که گفتم کنار بایست بذار رد بشم و از آغاز دبیرستان یک مرحله دیگر نهیبم زده مرا به حال خود بگذار و حالا این روزا که داره ازدواج میکنه معتقده که خودش می فهمه داره چیکار میکنه.

اجازه نمی دهد کنترلش کنم.و من از اون مادرایی که فکر میکنند خوشبختی و بدبختی بچه را خودشان باید رقم بزنند.

داماد بیست و چهار ساله ما داره دست عروس بیست ساله اش را می گیرد تا در جایگاه جشن بنشاندش.

من دورا دور نگاهش می کنم مثل مادرانی که مرده اند و روحشان ناظر ازدواج فرزندشان است.

خدا مرا ببخشد که این روزا باهاش تندی کرده ام که چرا چنین خودسرانه؟

و او گفته مادر سرم شلوغه آزار نده خواهش می کنم

امروز او را به شما می سپارم تا از تیر رس من پناهش دهید  به کمکش بشتابید و برای سلامت و سعادتش دعا کنید

چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387

هر چند سخت  مشغولم  به خرید لباس و وسایل خنچه عقد

ولی خب به اینجا هم سری می زنم

 و از شما دوستان خوب هم ممنونم.

سر درد ناشی از فکر های بی فایده بد خلقی به بار آورد

چرا باید دیگران مرا تحمل کنند؟

فرزندم را گوهری یک دانه می پنداشتم که باید از دستبرد محافظت کنم

تو روز های گذشته خیلی هم سنجیده عمل نکردم

خدا را سپاس که در امور موثر نبودم تا اثر بدی به جا بماند

تجارب گذشته را جالب نمی دانستم

این بود که مذبوحانه تلاش می کردم

اصولا کنار آمدنم خوب نیست

سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت ....

آخر این هفته ما عازم سفر یم

کجا؟

 خزر آباد  ساری

بدون داماد

 و تا یک هفته ممکن است فرصت نکنم بیام اینجا .

روز هایتان شاد باد .

 

دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387

راهکارهای مثبت اندیشی
باید به خود وفرزندانمان بیاموزیم که افکارمان را هوشمندانه کنترل کنیم تا در زندگی به موفقیتها و کامیابی های بزرگی دست یابیم.
۱- نسبت به خودمان احساس خوبی داشته باشیم و خود را خوب، توانا و با ارزش بدانیم.
۲- لیستی از صفات مثبت خود تهیه کنیم و راههای تقویت انها رابیابیم و تجربه کنیم.
۳- لیستی از افکار منفی خود درطی روزتهیه و سعی کنیم برای هر فکر منفی یک فکر مثبت معادل بیابیم تا به کمک آن بتوانیم با افکار منفی مقابله کنیم.
۴- سعی کنیم در گفتار وبرخورد های روزانه از کلمات وجملات مثبت استفاده کنیم،مثلا در ملاقات با دیگران به جای استفاده از کلمه« خسته نباشید » که دارای بار منفی والقای حس خستگی است، بگوییم «خداقوت»،«شاد باشید» و یا «پرانرژی باشید». بدهد.

 


«اگر افکارمان را کنترل کنیم، زندگیمان متحول می شود.»

ادامه مطلب ...
یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387

هیشکی از فردا ی خودش خبر نداره شاید در آستین روزگار خبرای خوبی باشه اما نوع دید ما باعث میشه نوع تعبیرهامون خاص باشه.

تفال به حافظ می زنم وقتی میخونم:

 

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

غرق شادی و نشاط می شوم و به خودم امید میدهم که ....

 

دیشب نوبت داماد بود که نو نوار بشه خانواده عروس خانم برای داماد آینده شون به سلیقه پدر و مادر داماد کت و شلوار و کفش و پیراهن و...و...و....خریداری کردند

به ذهنم می رسه بچگیهامو و بازی هایی را که با دخترای مدرسه میکردیم

ما میاییم از برای جنگ از برای جنگ

چی میخواین از برای جنگ برای جنگ؟

دختر شاهو میخوایم تنگ طلا را میخواهیم

دختر شاهو نمیدیم تنگ طلا را نمی دیم

باید بدین باید بدین

و خلاصه یه دختر از جمع این چند تا دختر این طرفی را می کشیدند تو جمع مقابل و این بازی ادامه داشت

واقعا خرید کردن برای عروس توسط ما و بعد خرید برای داماد توسط اونا بازیه

و گذران وقت از نظر اونا به بازی لذت بخشه

من هم نگاه میکنم و میخندم

چه بازی پر هزینه ایی

تو را خدا این مردم و این رسم و رسوم را ببینید

پسری که وقت نداشت با من بیاد واسه شروع مدرسه اش کفش و لباس بخره چند روزه دنبال یه جمع تو بازار مشغول خرید کردنه

من ندید بدید از اینکه او حالا دیگه خودش را از جمع جدا نمیکنه شادم

از طرفی آینده ایی که دیگه وقت نداره بیاد منو ببینه باعث دل نگرانیم میشه

آگه دوستانی را که تا به حال برای خودم اینجا پیدا کردم نیایند کمک روانی کنند پس چرا این همه وقت اینجا نوشتم؟

آیا اجرای این رسوم لقمه را دور دهان گردانیدن نیست؟

اگر نسل قبل از ما چنین کرده اند نسل ما که نکرده

حتما تناوب در روزگار(...)باعث چنین رفتار هاست

شنبه 15 تیر ماه سال 1387

سلام

خرید مون برای عروس خانوم نیمه نصفه مونده

چه عروس خانوم خوبی!

مادر عروس خانوم  مسئولیت پذیری خاصی دارند ایشان  مقیدند آداب و رسوم، مو به مو مراعات بشه

فکر نمی کردم خوشم بیاد از رعایت این رسوم.

ولی دارم لذت می برم

من که همیشه آرزو میکردم بچه ها چیزی لازم داشته باشند براشون خریداری کنم

ولی پسرا آرزو هامو بر آورده نمی کردند

 حالا خوشحال میشم بتونم برای عروس خانوم هدیه بگیرم.

مجید هم مطلب خوبی نوشته بود که تو این موقعیت این فراز آن برایم مفید بود:

؛؛آه اگر تنهایی من نبود آیا شبیخون حجم تو می توانست چنان که می نمود لبریزم کند؟ آیا این کوچکی قلب من نبود که بزرگی روح تو را در یاد من صد چندان کرد؟ آیا سردی نگاه دیگران نبود که باعث شد خورشیدی از چشم تو بر من طلوع کند؟ آیا سیاهی دیگران نبود که خاکستری وجود مرا در چشم تو سپید کردسوال

میترا هم خبرم داد که

بهتر شده ولی خیلی سختی کشیده تا مراحل بیماری را بگذرونه میترا به احتمال قوی مهمون جشن عقد ما خواهد بود چون با وجودیکه شیرازیه ولی مقیم شهر ماست و من خیلی دوستش دارم

عروس خانوم جوان از اون دختر خانومای ایراد گیر و متوقع نیست و همین منو شرمنده میکنه

همسرم میگه عروس خانوم  پر رو و قیح نیست بر عکس محجوب ونازنینه

خدا را شکر که این یه روز خرید تونستم یه چیزای قشنگ گیر بیارم

از پس فردا بقیه خرید ها را  شروع می کنیم

رفتن به کیش وحید تو این چند روز گذشته با عمه و پسر عمه اش، منو حسابی لرزوند

.هی درباره حمله ناو وینسنس به هواپیمای مسافر بر در سال ۶۷ میگفتن

و هی دل من آشوب می شد که اگر فرزند بی گناهم بر فراز آسمان پودر بشه چگونه میتونم دوام بیارم ؟یه روزه میمیرم.

وای خدای من ،اگر غزل برادر زاده ام نبود که توصیه کنه به جای نگرانی و بیقراری بریم گل و شیرینی و هدیه برای ورود وحید بگیریم شما امروز با جسد بی جان من مواجه بودید خدا خیرت دهد دختر خوشبخت شوی عجب دختر روان درمانگری شده.!

خلاصه که خرید و مخارج و نگرانی و هول و خستگی و گرما  این روزا همه با هم منو درمیان گرفتن و دارم امتحان سخت میدم.

دست به دامن؛ پیر؛ شدم که به داد برس تو همیشه این مواقع پیام میدادی حالا وقت قهر کردن و تاقچه بالا گذاشتنه؟بعد از هفت سال آشنایی اینترنتی تو بهتر از هرکس دیگه میتونی دلداری بدی.جواب اونم این بود که:

سلام به مادر داماد

برام یادداشت گذاشته ای که درب و داغونی!- در حالیکه  درآخرین یادداشتی که همین جا در نچاق می بینم - به سلامتی سرگرم تهیه و تدارک امکانات عروسی....

چی شده ؟ که رضوان سانسورچی - دوباره آمده و برای ساده دلی چون (مو) تله ی دوستی گذاشته؟! - چه عطر (گردوئی!!)..... لابد یادت هست که مادر بزرگا  وقتی میخواستن با موشای توی  انباری خونه مبارزه کنن - براشون تله  و سر هر تله ، کمی مغز گردوی بو داده میزاشتن.... اون بو رو میگم . بوی گردوی سوخته سر تله دوستی را !!.
.
القصه - بفرمائید از ما چه بر میآید .... ای سانسورچی ...

 

مریم خانوم هم تو این هیر و ویر از اهواز  زنگ زده  میگه:

همونطور که من سفارش دادم حلقه خریدن؟ بزرگ و تپل؟
مهم اینه که همدیگه رو دوست دارن و به هم رسیدن. امیدوارم خوشبخت بشن

و اما ماریا درباره من و مادر شوهر شدن یه پست کوتاه گذاشتن
ممنون از شما خوبان

این روزا برای من پیام بگذارید هر چند کوتاه چون پسرم داره اوج میگیره و من پرواز پرنده کوچک خوشبختیم را با چشمان متعجب و حیران به سوی خانه معشوق ........

سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387
بازار رفتن و هدیه گرفتن برای عروس خانوم،دیدن لباس مناسب برای جشن عقد ،آینه و شمعدان هدف فردای منست.این چندین و چند روز نه وقت دارم بیام اینجا نه فکرم متمرکز خواهد بود تا مرداد ماه کج دار و مریز اینجا خواهم بود.بعد به احتمال قوی مفصل گزارش روز های خوب مان را خواهم نوشت.سوآلاتی از من شده که فعلا قادر به جواب دادن نمی باشم .تبریک هایی گفته شده که ممنون هستم آرزوهایی برایم شده که امیدوارم محقق شود.شما فکر کنید من دارم روز هایی خوب را میگذرانم و دعا کنید درست عمل کنم.برای منی که همیشه یه کاغذ جلویم بوده و مینوشته ام و یه روزنامه و کتاب میخونده ام خیلی آسون نیست طبق رسوم جاری مردم عمل کنم ولی گویا چاره ای نیست
یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387

وب لاگ این پسر با نمک را که به من میگه خاله جون   بخونید و به من در تشویق او به نوشتن آفرین بگویید.دانشجوی کارشناس ارشدی که آرزو داشت نویسنده شود و کار

قصه‌های من:
گرگ قسمت اول
گرگ قسمت دوم
موش کور
باغبان
جزیره
آتشفشان
کرم ابریشم
توپ
خود را از کودکی شروع کرد ولی تا به امروز برای نویسنده شدن آموزشگاه نرفته.این پسر جوان از معدود پسران خوبیست که من می شناسم.اگر عکس دوران کودکیش را خواستید خبرم کنید .او مشوق من در نوشتن تو این وبلاگ است.خودش یک سال پیش از من این وبلاگ را زده و هرگز تو بوق و کرنا نکرده که مینویسه.از شهرت خوشش نمیاد.عجیب صبورُ،عجیب مصممُ ُعجیب بذله گوست.

 شاید چون اولین روزهای زبان باز کردنش را با دایی مرحوم من گذرانده است.

خودش میگه:

دچار یک مشکلی شدم! یادم میره بلاگ دارم! البته گیرم که یادم بود، باز هم چیز چندانی برای نوشتن نداشتم.